آب و هوا





تازه های سایت



پربیننده ترین

کد مطلب: 48892
تاریخ انتشار : 1394/04/21 - 10:39
به مناسبت روز عفاف و حجاب، خاورستان داستانی از زندگی یک خانم بد حجابی که با حجاب شده است را منتشر کرد.

به گزارش خبرنگار خاورستان، به مناسبت روز عفاف و حجاب، این پایگاه خبری داستانی واقعی از خانم بد حجابی که با حجاب شده است را از زبان خود این فرد نقل می‌کند.

تاکنون زیاد شنیده و دیده‌ایم که فردی به دین اسلام علاقه‌مند و پس از تحقیق مسلمان شده است.

افرادی که این چنین مسلمان می‌شوند به دستورات کامل دین عمل می‌کنند، اما یک علامت سوال بزرگ در ذهنشان وجود دارد و آن این است که مسلمانان که از ابتدا این سرمایه ارزشمند را داشته‌اند چرا قدردان  این نعمت نیستند و شاید گاهی رفتارهایشان خلاف دستورات دینشان است.

نمونه بارز این مسئله که متاسفانه در جامعه روز به روز در حال فزایش است، عدم رعایت حجاب چه در مردان و چه در زنان است.

ظاهر یک جامعه باید متناسب با عقاید آن باشد اما در جامعه اکنون ما چهره‌های افراد متناسب با عقاید افراد نیست و زنان و مردان مسلمان ما هر روز آرایشی بر چهره دارند که در هیچ جای دین اسلام قابل توجیه نیست.

عده‌ای این رفتار را به روز شدن می‌دانند و می‌گویند مسائلی مانند داشتن حجاب مربوط به گذشته است و اکنون باید خود را با شرایط جامعه وفق داد.

اما آیا این افراد فلسفه وجودی حجاب را می‌دانند؟

آیا این افراد تعریف درستی از خوب و بد دارند؟

تقلید کورکورانه از غرب یکی از مهمترین معضلاتی است که در جامعه وجود دارد اما انگار کسی نمی‌خواهد اقدامی برای آن انجام دهد و این در صورتی است که همه می‌دانند دشمن به صراحت گفته است راه نابودی این ملت هدف گرفتن عقاید و مشغول کردن آن‌ها به کارهای بیهوده است.

در این میان افرادی هستند که در گذشته پوشش درستی نداشته‌اند و بعد از مدتی دوباره و طی تغییرات و اتفاقاتی دوباره طعم داشتن حجاب را چشیده‌اند و اکنون لذتی که از این حجاب دارند را با هیچ چیز عوض نمی‌کنند.

خبرنگار خاورستان پای درددل خانمی که این چنین تجربه‌ای داشته نشست.

این حکایت را از زبان خود این خانم می‌خوانیم.

در دوران مدرسه تنها چیزی که از حجاب ‌می‌دانستم تنها احادیثی بود که بر روی در و دیوار مدرسه و در کتاب‌هایمان نوشته شده بود.

معلم‌هایمان فقط همان مطالب کتاب در مورد احکام را برایمان به همراه گناهشان می‌گفتند ودیگر هیچ، من تنها مطالب را حفظ می‌کردم و اتفاقا همیشه نمره 20 می‌گرفتم.

بزرگتر که شدم با توجه به جمع دوستان و افکاری که داشتند من نیز تصمیم گرفتم مثل آن‌ها باشم و روز به روز مقنعه‌ام عقب‌تر رفت وکم کم وسایل آرایشی نیز جای خود را در کیفم باز کرد.

پدر و مادرم نیز به این مسئله واکنش نشان دادند، اما پس از مدتی دیگر چیزی نگفتند.

انگار مادرم با خود در دل می‌گفت که اگر دخترم خود را ترگل و ورگل کند زودتر ازدواج می‌کند.

زمان گذشت و من وارد دانشگاه شدم پس از مدتی یکی از اقواممان به خواستگاری آمد و من نیز قبول کردم.

زندگی مشترک من و همسرم شروع شده بود اما متاسفانه با وجود اینکه علاقه زیادی به هم داشتیم، اغلب اوقات سرگرم کامپیوتر و موبایل بودیم و انگار زندگی‌مان ماشینی شده بود.

حتی از همدیگر نمی‌پرسیدیم با چه کسی پیامک‌بازی و یا چت می‌کنی، چرا که این کار را دخالت در حریم خصوصی هم می‌دانستیم.

به واسطه پدر و مادرمان اهل نماز بودیم اما جسته و گریخته و شاید بیشتر در مناسبات خاص.

زندگی خوبی از دید مردم داشتیم اما انگار چیزی در زندگیمان کم بود.

یک روز در خیابان یکی از دوستان دوران راهنمایی را دیدم، پس از کلی گپ و گفت، به من گفت که از طرف یک مؤسسه قصد رفتن به یک سفر چند روزه را دارند و اگر بخواهم می‌توانم همراهشان بروم.

از دوستم پرسیدم که آیا همسرم هم می‌تواند دراین سفر حضور داشته باشد که خوشبختانه پاسخ مثبت بود.

مطلب را با همسرم درمیان گذاشتم و از آن جایی که ایام پس ا‌ز امتحانات بود و روحیه‌مان خسته بود، قبول کرد.

روز سفر فرا رسید، سفر به قم بود و من در ابتدای سفر حس می‌کردم که افرادی که در اتوبوس هستند از جنس ما نیستند، اما افراد بسیار شاد و جذابی بودند.

به جز من و دو سه نفر دیگر همه چادری بودند و پسرهای جمع نیز همه سر به زیر و با حیا.

برایم جالب بود که می‌دیدم در اتوبوس آقا پسرها به جای گوش دادن به موزیک ،  شعرهای دسته جمعی و امام زمانی می‌خوانند.

انگار گروهی که با آن‌ها همسفر شده بودیم کشش خاصی داشتند.

اول سفر می‌گفتم شاید همسرم بگوید که این چه گروهی است که مرا با آن‌ها آورده ای یا می‌گفتم شاید بگوید به روضه آمده‌ایم یا سفر؟ ، اما در کمال ناباوری دیدم که او هیچ حرفی نزد و تنها سکوت اختیار کرده بود.

پسرها با او سر شوخی را باز کرده بودند و او نیز انگار بدش نمی‌آمد.

پس از مدتی از طی مسیر به دعوت بچه‌ها به عقب اتوبوس رفتم و شنونده حرف‌های بچه‌ها و گفتن دغدغه‌هایشان شدم.

از امام زمان (عج) و شاد کردن ایشان سخن می‌گفتند و جزء قرآن تقسیم می‌کردند.

وقتی شور و شوق این افراد را دیدم به وجد می‌آمدم و می‌گفتم چقدر وجود این بچه‌ها پاک است و دنیای سالمی دارند.

من نیز یک کاغذ را برداشتم و جزء 27 بود.

 بچه ها گفتند: عجب شانسی.

من که حتی آخرین باری که قرآن خوانده بودم را به یاد نمی‌آوردم معنی حرفشان را نفهمیدم و فقط لبخند زدم.

همه مشغول قران خواندن شدند و من نیز قرآن یکی از بچه‌ها را گرفتم و جزء را به نیت شادی امام زمان(عج) شروع به خواندن کردم.

وقتی قرآن می خواندم با خودم می گفتم که خیلی وقت است که سراغ قرآن نرفته‌ام، شادی امام زمان (عج) واقعا یعنی چه؟ این دخترها چه عشقی دارند؟ واقعا آن‌ها با این کارها چه به دست می‌آورند؟

یک جورایی در دلم به کارهای آن‌ها می‌خندیدم و از طرفی یک کشش خاص و کنجکاوی وجودم را فرا گرفته بود.

بعد از اتمام جزء حس خوبی داشتم، اما دلیلش را نمی دانستم.

برای نماز اتوبوس در اولین دقایق بعد از اذان، توقف کرد و همه با یک انرژی  خاص به سمت نماز رفتند و من یاد خودم افتادم که نمازم را در آخرین دقایق یا می‌خواندم و یا نمی‌خواندم.

در نماز کنار دختر خانم کاملا محجبه ‌ای نشستم، دلم می‌خواست از او بپرسم که چرا با این گرما چادرت را در نمی‌آوری و راحت نیستی واز یک طرف با خودم می‌گفتم که الان است که بگوید خانم روسری‌ات را درست کن.

درگیر همین افکار بودم که دستش را دراز کرد و گفت: قبول باشه.

رشته افکارم پاره شد، پس از چند لحظه از من پرسید: چند سالته؟

گفتم: 24، شما چی؟ گفت: 20 سال.

انگار این سوال آغاز دوستی ما بود.

در مورد ازدواجم و همسرم برایش گفتم و او هم از دانشگاه و رشته تحصیلی‌اش می‌گفت.

 بعد از مدتی دل را به دریا زدم و گفتم : با چادر معذب نیستی؟

با قاطعیت گفت: نه خیلی راحتم، من فکر می‌کنم شما باید معذب باشی؟

گفتم: چرا؟ من که راحتم.

گفت: فکر نمی‌کنم وقتی یه عالمه چشم دنبال آدم باشه، آدم بتونه راحت باشه.

بهم برخورد اما خودم جمع و جور کردم و گفتم اونایی که چشمشون از خودشون نیست باید معذب باشن نه من.

به من گفت: فکر نکنم حرفت از روی دلیل و منطق باشه و همین جوری یه جوابی دادی.

 به خودم اومدم دیدم راست میگه حرفی رو که همیشه بچه‌ها در جواب بقیه دادند رو منم دادم، اما کم نیاوردم و گفتم: مگه غیر از اینه؟

گفت: آره، در مقابل چشمای اونا توهم مسوولی، درسته که اونا هم در کنترل نکردن نگاهشون مقصرند، اما این چیزی از زشتی کارتو رو کم نمیکنه.

گفتم: مگه آدم آزاد نیست و حق انتخاب نداره؟

گفت: چرا کاملا، اما چرا از این انتخاب، انتخاب بد رو داشته باشه؟

می خواستم بی خیال جواب دادن بشم و بزنم زیر همه چی، ولی گفتم با جوابام روشو کم کنم.

گفتم: بدی و خوبی رو کی تعیین می‌کنه؟ یعنی هر کی حجاب نداشت بد و هر کی داشت خوبه؟

گفت: چقدر تند میری آبجی جون ، پیاده شو با هم بریم. کی همچین قضاوتی کرد؟

گفتم: از حرفات معلومه، همه با حجابا میگن؟

گفت: مگه تو با همشون حرف زدی؟

گفتم: نه خب معلومه.

گفت: بدی و خوبی افراد رو هیچ‌کس جز خدا نمیدونه و قضاوت در این مورد کار نادرستیه، اما خود خدا یه سری ملاک و قاعده گذاشته و مطمئنا کسی که ادعا میکنه خدا رو قبول داره باید یه نشونه‌هایی هم از خدا داشته باشه، مثل اینه که شوهرت بهت بگه دوسِت دارم ، اما اصلا به حرفات توجهی نداشته باشه، کم کم حس می‌کنی، دوسِت نداره و الکی میگه، آدم باید عشقش رو ثابت کنه، به گفته شاعرا مثل لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد.

گفتم: پس آزادی چی میشه؟ چرا آدم نباید آزاد باشه؟ با چادر که نمیشه راحت بود؟

گفت: مطمئنم حسش نکردی که این طوری میگی، اگه حسش کنی می‌فهمی که آزادی؟

گفتم : تجربه نمیخواد خب معلومه که تو این گرما این همه لباس گرمه دیگه؟

گفت: اولا که اولش از این حرفا میزنی و بعدش دیگه نمیگی، ثانیا حتی اگر گرم باشه گرماش به گرمای آتیش جهنم نیست، اصلا خیلی حال میده آدم به خاطر عشقش یه کاری که اون دوست داره انجام بده؟

گفتم: حالا اون موقع یه کاری می‌کنیم، اما تو واقعا عاشق خدایی؟

گفت: جوابت قانع کننده نبود.

خودم هم همین حس رو داشتم و به فکر رفته بودم که برداشت گفت: بهتر از خدا برای عاشقی سراغ داری؟ همه چی تموم، عزت و لذت، خوشبختی و بدبختی همه چی دست اونه، مهربون مهربونا، بخشنده بخشنده‌ها، حسی که آدم با خدا داره رو هیچ جا نمیتونه پیدا کنه.

گفتم: خیلی سخت حرف میزنی، نمی‌تونم درک کنم، به نظرم محاله.

گفت: امتحانش کن.

نمیدونستم چی بگم، هم آدم راحت‌طلبی بودم وهم لجباز. یه جورایی می‌خواستم خودم رو بهش ثابت کنم و بگم من درست میگم.

گفتم: این حرفا به ما نیومده، بی‌خیال.

گفت: چه زود کم آوردی، پس به منطقت ایمان نداری؟

اینو که گفت: آتیشی شدم و گفتم: باشه امتحان ‌می‌کنم اما اگر عاشق نشدم چی؟

گفت: هر چی تو بگی.

گفتم: قید چادرت رو بزن. قبول؟

گفت: باشه.

دهنم باز مونده بود، چقدر اعتماد به نفس داشت، دختری که اینقدر به چادر احترام میگذاشت و چادر براش مقدس بود، همچین جمله‌ای گفت.

گفتم: قبول. حالا باید چیکار کنم.

گفت: صبرکن برسیم.

چند ساعت بیشتر به قم نمونده بود و من هم داستان رو برای شوهرم تعریف کردم.

اون هم تعجب کرده بود ، اما بیشتر دوست داشت از حال و هوای پسرا بگه، می‌گفت: خیلی با معرفت دیده میشن.

رسیدیم قم ، بعد از اسکان وقتی خواستیم بریم حرم دیدم مطهره خانم اومد جلو و یه چادر داد دستم.

گفت: یه هدیه است قبول کن، دو تا چادر آوردم.

بلد نبودم درست بگیرمش، اما هر جوری بود تا حرم رو سرم نگهش داشتم.

شوهرم بهم گفت: خیلی  چهره‌ات عوض شده، تا حالا با چادر ندیده بودمت.

مثل بچه‌های 9 ساله شده بودم، هم این چادر برام جالب بود، هم یه نیروی دافعه داشتم.

رفتیم حرم، واقعا با داخل شدن به حرم حس خوبی بهم دست داد.

مطهره گفت: خودت رو به بی بی بسپر ازش بخواه که تو رو به سمت بهترین‌ها ببره.

گفتم: بهترین از نظر کی؟

گفت: بهترین از نظرعقل، دل و هر چی که فکرش رو بکنی.

حرفش رو درک نکردم، اما بی‌خیال شدم.

به ضریح چسبیده بودم و ناخودآگاه اشکم دراومد. نمیدونم چرا، اما احساس غربت کردم، دلم گرفته بود و فقط اشک می‌ریختم یاد حرف مطهره افتادم و این جمله رو به حضرت معصومه(س) گفتم.

اصلا مونده بودم که من تو حرم بی بی چیکار می کنم؟ چی شد که اینجام؟ راه چیه؟ بیراهه چیه؟

اصلا واقعا حضرت معصومه (س) رو میشناسم؟

از مطهره در مورد بی بی پرسیدم رفت و کتابی آورد.

حدود یک ساعت مشغول خوندنش بودم و درحیرت از بزرگی این خانم.

علاقه خاصی به ایشون پیدا کردم.

انگار بعد از سال‌ها یه رفیق فابریک دارم که دلم می خواد همه چی رو بهشون بگم وخاطرم جمعه که درد دلم رو به هیچ کس نمیگه.

اون روز واقعا حالم خوب بود و آروم.

وقتی از حرم برگشتیم حال و هوایم را به شوهرم گفتم واونم گفت: نمیدونم چه قصه‌ای که آدم این جور جاها سبک میشه.

اینقدر بچه‌های سفر با حال بودن و محیط جذاب که انگار یاد هر دومون رفته بود که با گوشی‌هامون بازی کنیم.

قرار بود شب بریم جمکران.

انگار همه ذوق خاصی داشتن و حالشون خوب بود.

مطهره گفت: پیش آقا سفارش ما، یادت نره.

نتونستم جوابی بهش بدم، نمیدونم چرا؟

رفتیم مسجد مقدس جمکران، همه کفشاشون رو درآوردن و پا برهنه راهی مسجد شدند.

همزمان با رفتن پسرا مداحی میکردن و یه جورایی دلای همه رو بغض گرفته بود.یه لحظه نگام تونگاه شوهرم افتاد.

موجش مثبت بود، انگار از جمعی که در اون قرار گرفته راضیه.

رفتیم داخل مسجد، همه مشغول نماز خوندن شدن، من هم کنار مطهره و بقیه بچه ‌ها به نماز خواندن مشغول شدم، حس نماز آن روز را تا آن موقع تجربه نکرده بودم.

بهترین حال را داشتم، یک لحظه به حرف توی اتوبوس مطهره فکر کردم، با خودم گفتم من که خدا رو مثل مطهره نمی‌شناسم این لحظه‌ها رو دوست دارم چه برسه به مطهره که با کمال افتخار خدا رو عشقش معرفی میکنه.

داشتم بهش حسودی می‌کردم، بعد از نماز بهش گفتم: چه جوری میشه آدم عاشق خدا بشه؟

گفت: آیت‌الله بهجت گفتند: کارزیادی نمی‌خواد انجام بدیم فقط کافیه بعضی کارها را نکنیم.

تو مسجد بعد از خواندن دعا و دردل با خدا و امام زمان(عج) تصمیم گرفتم من که حس بی حجابی رو تجربه کردم، حس با حجابی رو هم تجربه کنم و ببینم با چادر حالم بهتره یا بی چادر، اون روز عهدی بستم که حتی نمیتونم به زبان بیاورم.

خلاصه باید بگم تو اون سفر مطهره خانم کاری کرد که زندگیم زیر و رو شد.

بعد از اون سفر دوستای خوبی پیدا کردم، با شوهرم تصمیم گرفتیم که با خدا بودن رو تجربه کنیم و ببینیم که بی خدا بودن بهتره یا با خدا بودن؟

هر وقت تو خیابون بودیم و اذان می‌دادن می‌رفتیم مسجد، سعی می ‌کردیم دعای کمیل و روزی یه صفحه قرآن رو فراموش نکنیم.

خلاصه بگم خودمون رو سپردیم دست خودش.

اطرافیان خیلی تعجب کردند، تیکه‌های زیادی از خیلی‌ها نثارمون شد، اما لذتی که تو حال عبادت به آدم دست میده به تموم حرفای آدما می‌ارزه.

الان اگه نمازمون دیر بشه نگران میشیم و حالمون بد میشه.

با خودم میگم اگه همه اونایی که از خدا فاصله گرفتن فقط یه بار این حس رو تجربه کنند، چی میشه؟

جوونایی که با حال‌ترین لحظات زندگی رو توی پارتی و تجملات و ظاهرای خیلی شیک می‌بینند، مطمئنا این حس رو تجربه نکردند.

همیشه خدا رو شکر می کنم که اون سفر رو برامون جور کرد و توفیق نصیبمون شد وگرنه باز هم تو خواب غفلت بودیم.

الان آرزوی من و همسرم رفتن به کربلا شده.

می تونم به جرئت بگم الحمدلله حالمون خوبه و امیدواریم که بهتر هم بشه.

انتهای پیام/ 100/ ذ / 5



نظرات کاربران

سلام. واقعا خدا چقدر دوستتون داشته ...خوشا به حالتون. یادتون باشه شما هم باید جواب این عشق و محبت خدا رو بدید و اون هم از طریق عمل به بعضی کارها ترک بعضی کارهای دیگه هست.... خداحفظ تون کنه . التماس دعا
سلام. واقعا خدا چقدر دوستتون داشته ...خوشا به حالتون. یادتون باشه شما هم باید جواب این عشق و محبت خدا رو بدید و اون هم از طریق عمل به بعضی کارها ترک بعضی کارهای دیگه هست.... خداحفظ تون کنه . التماس دعا
خواستن توانستن است پس در هرکار انسان اراده کند موفق است چرا انسان مسیر درست زندگی را انتخاب نکند و برای همیشه راست و پاک باشد .انشاءالله همه ما هدایت بشیم .


نظر شما

ایمیل شما جهت ارتباط بوده و نمایش داده نمی شود.